سيد محمد دامادى

31

شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى )

رسيد . معبد خزاعى « 1 » پيامبر را ديد و گفت : اى محمّد به خدا بر ما بسيار گران آمد - از آنچه بر سر اصحاب تو آمد و بسيار دوست مىداريم كه خدا آن‌ها را براى تو بسلامت دارد و معبد الخزاعى حركت كرد تا در روحاء - موضعى بين الحرمين و به فاصلهء سى ميلى مدينه - به أبو سفيان رسيد . آنها آمادهء حركت به سوى رسول اللّه و يارانش بودند و مىگفتند : ما اصحاب پيامبر و اشراف و بزرگان مسلمانان را ترسانيديم و حال براى ريشه‌كن ساختن آنها باز مىگرديم و به بازماندگان آنها حمله مىبريم تا بكلّى از آن‌ها آسوده گرديم . امّا چون أبو سفيان معبد خزاعى را ديد . پرسيد : از اطراف چه خبر ؟ پاسخ داد : محمّد و يارانش با جمعى كثير كه نظير آنها را به هيچ وجه تاكنون نديده‌ام - به دنبال شما بيرون آمده‌اند تا در شما آتش افكنند و خانمانتان را بر باد دهند و همهء آن‌هايى كه در جنگ أحد شركت نداشتند ، اكنون بر ضايع شدن نيروى خويش پشيمانند و در اطراف پيامبر خدا اجتماع كرده‌اند و آتش كينهء آنها نسبت به شما چنان شعله‌ور است كه تاكنون از كسى نديده‌ام . أبو سفيان گفت : واى بر تو ! چه مىگويى ؟ گفت به خدا سوگند مىبينم كه به ميدان جنگ پا نمىگذارى مگر اينكه با سپاهى آراسته و عظيم روبرو مىگردى . گفت : به خدا سوگند ما جمع شده‌ايم تا بر آن‌ها حمله برده و بازماندهء آنها را نابود سازيم . معبد گفت من تو را از دست يازى بدين كار نهى مىكنم و به خدا سوگند كه اشعارى كه سروده‌ام مرا به اين نهى وادار مىسازد . گفت : چه سروده‌يى ؟ معبد چنين بر خواند : - نزديك بود كه شتر من از شدّت هياهو بسر در افتد / بدانگاه كه از كثرت سپاه - گويا زمين به حركت در آمده است - در چنگال شيران تناورى گرفتار گرديده‌يى كه / هنگام برخورد - سلاحشان بيحركت نمىماند و نمىتواند بدانها پنجه در افكند - چون به بالا بر آمدم گويى زمين به حركت در آمده بود / چه به وجود رييسى بزرگوار - چنين بر آمده بودند

--> ( 1 ) - كانت خزاعة : مسلمهم و مشركهم موضع سرّ رسول اللّه بتهامة لا يخفون عنه شيئا كان بها .